دم دمای رفتن آقاجون بود ، فردا میرفت، تو حیاط نشسته بودیم، من توفکرم تنهایی اینجا، آقا جون به دور نگاه میکرد، گفتم آقاجون میترسم، گفت لیلا چی شد؟ گفت بعد چی شد، گفتم اقا جون تنها به کی رو کنم، گفت از شبای دور بگو ، گفتم از خواب که بیدار شدم تو یه اتاق کوچیک بودم، هیچکس نبود، بیرون که رفتم حالم زیاد خوب نبود، پشت خونه چند نفر داشتن روسی حرف میزدن، چند قدم که رفتم تازه درد پام رو حس کردم، یکیشون من رو دید نذاشت بخورم زمین، پیرزن بود، اما فرز بود، اومد گرفتم ، بردم تو ، دلم شور میزد، گفتم لیلا ، هیچی نگفت ، گفتم لیلا کجاست ، روسی حرف میزد، امونم نمیداد، همینطور میگفت و کاراشو میکرد، قهوه رو که داد دستم صدای یوری از پشت راحتم کرد، پرسید اسمت چی بود جوان؟ ، گفتم اسمم جوانه یوری ، پسر سلطان ، گفت خوبه پس موجی نشدی ، گفتم لیلا ، گفت فعلا نه جوان ، بعدا میگم ، گفتم یوری دلم شور میزنه بهم بگو ، گفت قهوت رو بخور، گلوم خیلی خیس نشده بود که خوابم گرفت ، نرسیدم قهوه رو بزارم رو میز، رفتم. شب بود که پاشدم ، بیرون صدای گریه میومد، یکی انگار تازه از دست رفته بود، همون پیرزن دوباره اومد تو ، تا منو دید که بیدارم شروع کرد، امونم نمیداد ، همینطور میگفت و نگاهم نمیکرد، از کمد توی دیوار یه عصا در اورد و داد دستم، عصای قدیمی ای بود ولی هنوز محکم بود ، دستم و گرفت و بلند کرد ، دیدم چشاش داره خیس میشه ، به روسی میگفت، ساکت شد ، پنجره و که نگاه کرد هق هق چشماش بیشتر شد ، دوباره و این بار اروم تر شروع کرد به گفتن ، نمیدونستم چی میگه ، اما صداش بغض داشت ، دلم گرفته بود ، دلم شور میزد، وسط حرفاش انگار گفت لیلا ، چشمام خیس بود ، دوباره گفت لیلا ، عصا از زیره دستم در رفت، بلندم کرد ، رفتیم بیرون، چشمام خیس بود ، چیزی نمیدیدم ، نور های کوچیک شمع بود ، گفتم لیلای من کو ، گفت لیلا و چشماش برق زد، حالم بد بود، میخواستم برگردم به همون درخت ، صدای گریه میومد، میخواستم برگردم و صدای تار و بشنوم ، حالم خوب نبود، صدا کردم نیلوفر ، گفتم سلطان ... صدا از پشت سرم گفت نترس پسر، چشام چیزی رو نمیدید، صدای گریه زیاد بود، حس کردم رفتم توی یه خونه ، وقتی نشستم یه کم بهتر شدم، بیشتر که نگاه کردم میخونه بود، همه جا سیاه بود، همه ساکت بودن، یوری واسم ودکا ریخت ، پیک اول رو که زدم دنیا آروم شد، پیک دوم رو نزدم، گفتم یوری ... لیلا... چیزی نگفت ، گفتم یوری دنیا سیاه شده گفت اون کامیون که اومدیم باش، اونجا واینستاده ، از ترس روسا ماشین و روشن کرده اومده ، میگفت با بدبختی کشونده ماشین و تو جاده ، وسط راه به یه عده از اهالی روستا میخوره ، زن و بچه هایی که داشتن برمیگشتن ، میگفت اون 5 تا زنم که جدا شدن با اینا بودن، گفت چند کیلومتر جلوتر چندتا سرباز مست نگرشون میدارن، تا میان فرار کنن یکی از سربازا از ترس میزنه به چرخشون ، ماشین چپ میکنه ، گفت سربازا هم ماشینو میگیرن به رگبار ، گفت غیر از دو نفر همه میمیرن ، اون دوتام زخمی تو ماشین وسط لاشه ها چند ساعت میشینن ، برف که اروم میشه برمیگردن روستا،گفت یکیشون نرسیده به روستا تموم میکنه ، اون یکی هم میرسه و داستان رو کامل نگفته از هوش میره ،گفت زیاد امیدی بهش نیست، گفت مردم رفتن جنازه هارو اوردن ، میگفت کل روستا عزاداریه، گفت نصف روستارو قتل عام کردن، گفتم لیلا، چیزی نگفت، پیک دوم رو زدم، دنیا سیاه سفید بود، لیوان من سفید ، دنیا سیاه، پیک سوم رو که زدم چشمام سیاه بود، پیک چهارم رو که زدم صدای تار میومد، سلطان آواز میخوند، ارباب میخندید ، وسط مهمانخونه دیوار نبود، جنگ نبود، لیلا تار میزد ، لباش قرمز بود، زیبا بود.
از روی سنگ ،دریاچه، انگار بزرگ و کوچیک میشد، نور ماه بیشتر شده بود، صدای یک جغد یه لحظه ترسوندم، برگشتم و نگاه کردم، یه جغد سفید بود، تا به حال تو عمرم جغد ندیده بودم ولی فکر کنم این از همه جغدایی که هستن بزرگتر بود، خیلی سفید بود، انگار رو تنش برف پاشیده بودن، ناخداگاه بهش گفتم اقاجون، اومد و رو شونم نشست، نگاش نکردم ، میترسیدم، یه سیگار پیچیدم و بهش گفتم آقاجون فرداش رفتی و من و تنها گذاشتی، کاش حداقل بیدارم میکردی،بهم گفتی که این با اون تلفن میتونم بهت زنگ بزنم، گفتی دفترچه تلفن هست، نگفتی تلفن زنگ زده، نگفتی هیچی نداره، نمیدونم کی رفتی و کجا رفتی ، تو رفتی و من حتی بیدار نشدم، اقاجون کاش میزاشتی آخر قصه رو برات تعریف میکردم، جغد هو هوی ارومی کرد، سیگارم رو روشن کردم گفتم گوش کن آقاجون ...
تا دو هفته از تو چهاردیواریم بیرون نیومدم، یکی از اتاقای همون خونه کهنه رو داده بودن به من، کسی هم نه بهم سر میزد ، نه خبری میگرفت ، گه گاهی از زیر در واسم غذا و سیگار و ودکا می اوردن، اول هفته سوم بود که یوری اومد توی اتاق، گفت لیلا تو جنازه ها نبوده ، گفت اون زن بهوش اومده ، گفته تو این جمع قبل از اینکه سوار کامیون بشن چندتا کولی هم بودن ، گفت لیلا سوار کامیون نمیشه ، گفت با کولی ها میره ، گفت قبل از اینکه بره این برگه رو داده که بدن به تو ، گفت وازش نکردم ، گفت اینم امانتیت ،گفت این پالتورو هم واست آوردم، گفت این جا سرد میشه ، گفت تهران جنگ شده ، گفت عراق خرمشهر رو زده ، گفت اینو تنت کن ، گفت هروقت خواستی بیام پیشت فقط تو دلت یادم کن ، یوری هرجا باشه میرسه جوان ، راستی جوان ، صورتت مرد شده ، یاده سلطان افتادم ، سلطان مرد بود، صدای قشنگی داشت، راستی جوان اینم دومین امانتیت، فکر کنم این تار واست ارزشه زیادی داشته باشه.
یک سال اونجا موندم، یوری تنهام نزاشت ، هروقت میخواستم اونجا بود، گفتم یوری میخوام برم، گفتم میخوام برم پی لیلا، گفتم یوری گوشام صدا میشنوه ، گفتم صدای تار، گفت برو جوان، خانه آنجاست که دل باشه ، رفتم ، با پایی رفتم که زیاد دووم نمیاورد، گوشام هنوزم صدای تار و میشنید، 2 سالی گشتم ، هرجا که میرفتم کولی ها رفته بودن، سال سوم که رسید صدای تار رفته بود، دووم نیاوردم، برگشتم روستا، روستا جون گرفته بود تازه، میگفتن یاغی ها دوباره میان، اخرای سال سوم بود که یوری اومد ، گفت جنگ شده ، گفت باید بره ، گفت کلی کاره ناتموم داره ، 4 5 ماه بود که شنیدم تو جنگ کشته شده ، رفتم شهر، رفتم شاید پیداش کنم ، جنگ کوتاه بود، تموم شده بود، حال پام بد بود، گوشام پر از صدای توپ و خمپاره و تانک بود، دکتر گفت حال پام خوب نیست ، سرم وضعش خرابه ، تو شهر موندم ، تنها دووم نمیاوردم، برگشتم تهران ،جون زیادی توم نمونده بود، صدای آژیر که میومد انگار وسط مغزم بمبارون میشد، دلگرمیم یه تیکه کاغذ بود که گه گاه میخوندم ، جنگ که تموم شد دیگه دووم نیاوردم، دکتر گفت یه جارو میشناسه، گفت بیام اینجا ، اینجا که اومدم حالم بهتر شد، انگار دردام داره خوب میشه دیگه بدنم جون کشیدن نداره..
صدای هوهوی جغد میومد، هنوزم رو شونم نشسته بود اما سنگینیش رو حس نمیکردم ، تو تموم جنگل صدای تار پیچیده بود، از دور صدای خوندن میومد، یه مرد داشت میخوند، صدای خوبی داشت ، انگار تموم جنگل با غم هاش ساکت شده بود و به صداش گوش میکرد، صدای تار با صدای مرد میخوند، روی آب انگار یه زن میرقصید، تموم آب انگار بهش احترام میزاشتن ، نه اینکه بترسن نه ، واسش ارزش قائل بودن، دستم و کردم تو جیبم و یه تیکه کاغذ رو در آوردم گفتم آقاجون لیلا این رو کشیده ، عکس یه پسر روی یه درخت ، زیرش تاریخ نوشته ، برمیگرده به بچگیهام ، اون موقع که میشستم رو درخت ، زیرش یه نوشتست ، یه شعر...
کودک که بودم..
دوست داشتم تار بزنم ،
شاید آن دوست که در دور ..
بر درختی نشسته ...
دوباره برگردد
حرف که میزدم...از مادرم میگفتم،
شاید آن دوست بداند که من کیستم
اینجا .. در میان سرما... من به عشقی می اندیشم که در اکنون نیست
در دور بوده و همیشه جاریست ...
من به دوستی می اندیشم که صورتی تاریک داشت
اما وجود که داشت من از تاریکی نمیترسیدم
من به دوستی می اندیشم
که به خاطرش تار را آموختم
نامه ام برای توست...
من مال این جا نیستم،
پیرزنی که مرا برد مادرم را میشناخت،
روح من در قلب توست
بدنم ماله جهان
و همیشه یادت باشد...کودکیست که هر شب... به تو می اندیشد... با گریه.
صدای تار توی جنگل بیش از قبل می چرخید، خواب کم کم داشت مرا می برد، بدنم سنگین شده بود، چشمانم را که بستم آسمان پیدا شد، لب هایش قرمز بود، زیبا بود.